امیرعباسامیرعباس، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

امیرعباس معجزه زندگی مامان وبابا

لالایی برای پسرم

من یک سرزمین نیافتم تا تو را نام نهم   وتو یک سرزمین نیستی، تو تمام جهانی،دلبندم بخواب، من به این جهان آمده ام تا نگهبان خواب تو باشم. لالا گل نازم      به هستی تو می نازم      بهار من،گل نرگس      برایم همدم ومونس    لالا کن ای گل مریم    تو چشمونت نبینم غم        لالا لالا گل آلو      لبای سرخت آلبالو       دو چشم داری مثل آهو     دو لپ داری مثل هولو      موهات ابریشم نرمه&nbs...
7 آبان 1391

درد جدایی وشیرینی در کنار هم بودن

عسلم روزهای جدا شدن از یک بدن ولی در آغوش  هم کم کم نزدیک است.ترس ودلهره تمام وجودم را گرفته.نمی دانم چرا؟شاید از خدا غافل شدم اوهمیشه در کنارم هست حتی لحظه های سخت تنهایم نمی گذارد.خدایا تک امیدم تو هستی.مرا وکودک درون من را تنها نگذار.کودکم را از تمام بدی ها وزشتی ها وبیماری ها حفظ کن.آمین روز3تیرکمی درد داشتم.هنوز زود بود برای بدنیا اومدنت.آخه زمان تولد تو 25تیر بود.نمیدانم شاید خدا اینگونه می خواست یا خوشگلم شما عجله داشتی.به هرحال 4تیر ماه شدو....... ...
6 آبان 1391

روز های اخر و پایان انتظار...

نازنینم امروز ظهر ساعت 12آماده شدیم که به بیمارستان نجمیه در حافظ بریم.چون پزشکم گفت یک معاینه لازم است تا ببینیم وقت بدنیا اومدنت شده یا نه؟بلاخره بعد از معاینه گفتند که وقتشه....وای که چقدر میترسیدم آخه برای اولین بار بود که به اتاق عمل می رفتم .بعد از گذراندن مراحل مختلف مثل پرکردن مدارک وآماده شدن برای عمل بلاخره ساعت 14:50 پا گذاشتی به کره خاکی. عزیزم تولدت مبارک.
6 آبان 1391

ورود به دنیایی جدید

می نویسم به سلامتی مادرم که بخاطر من شکمش را بزرگ کرد، بخاطر او که خط چشمش را با عینک عوض کرد، بخاطر او که میهمانی های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار من عوض کرد، پول کیفش را با پوشک بچه عوض کرد، بخاطر آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد.
6 آبان 1391

نوروز سه نفری مشترک سال 91

نازگل مامان عید امسال حس عجیبی داشتم .باور نمی کردم چرا که جانداری در جان من یا مقلب القلوب و...میگفت.حسه خیلی خوب و وقشنگیه .ازخدا شاکرم که عزیزی چون تو به ما داده.امسال عید در تبریز کنار تمام خانوادهایمان بودیم .راستش ازجایی هم ناراحتم چون اولین عید هست که مامان بزرگم کنارم نیست.خیلی دلم براش تنگ شده. عزیزم عیدت مبارک .
6 آبان 1391

عزیزم ورودت به سال 91را تبریک میگم.

  میدونم خیلی نزدیکه ... میدونم الکی بهونه میگیرم تو نمیدونی چقدر برام مهمی تو نمیدونی چقدر به من نزدیکی مثل خدا درون من هستی . نزدیک تر از رگ های تنم یه حرف هایی داشتم برات بنویسم حرفم نمیاد دوست دارم اگه یه روزی نبودم که خودم برات بگم بیای اینجا بخونی که برای مامان چقدر مهمی بدونی که من کی هستم و دوست دارم تو کی بشی تو یک انسان متفاوت - نسل متفاوت - موجود مستقل با ژن ها و کروموزوم و اثر انگشت متفاوت ماهیت متفاوتی در من... از من تا من بیام سر از معجزه تولد در بیارم این 9 ماه تموم میشه چه احمقانه به دو کلاس دانش بشریت مغرور میشیم خدا کجاست و ما کجاییم ما هنوز در اول وصف تو مان...
2 آبان 1391